پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

دوست خوب و با وفای من جانی

1392/9/11 7:19
310 بازدید
اشتراک گذاری

پسر ناز و یک دونه من

دلم میخواد ماجرای یک دوست رو برات تعریف کنم.

دیروز که از دانشگاه برمیگشتم جانی رو دیدم دوست چینی من که مثل یک مادر برای من و یک مادربزرگ برای تو هست و من رو راهنمایی میکنه . باهاش صحبت کردم و گفتم دیگه پارسا رو مهدکودک نمیگذارم چون مریض میشه و ناراحته . و بعد از کلی صحبت بهم گفت حاضره که صبح تا ظهر از تو نگهداری کنه ولی عصری باید استراحت کنه و باز بعدش هم میتونه بیاد و از تو نگهداری کنه. نمیدونی چقدر این حرفش برام ارزشمند بود چون اینجا این حرف رو من از هیچ کسی نشنیدم و حالا که از یک نفر دارم میشنوم برام خیلی باارزشه و این کارش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم . جانی یک زن حدود 60- 70 ساله چینیه که خیلی مهربونه و از همون روز اول که ما و تو رو که کوچولو بودی رو دیده سعی کرده باهامون دوست بشه و انگلیسیش هم خیلی عالیه و با لهجه بسیار خوبی صحبت میکنه . تفلکی میگفت فقط من نمیتونم روی زمین بشینم زانوهام خم نمیشه و باید دائما روی صندلی یا سطح بلند بشینم . میگفت من صبها کارخاصی ندارم و حوصله ام هم سرمیره و میتونم بهت کمک کنم. ولی فکر کنم تفلکی اذیت بشه چون تو خیلی شیطون شدی و یک نیروی جوان و تازه نفس برای نگهداشتنت لازمه که این بنده خدا نداره و براش هم سخته .

یکی از کارهایی که خیلی علاقه داری اینه که وقتی ما روی صندلی نشستیم میای و به زور ما رو از روی صندلی میندازی پائین . حالافکر کن این جانی بیچاره رو بخوای بندازی پائین بنده خدا ...

ایران هم که بودم خاله میمنت خیلی بهمون لطف و محبت داشت و خیلی وقتها میبردمت اونجا و پیششون بودی و ازت خیلی راضی بود و دوستت داشت .

امیدوارم زودتر بزرگ و عاقل بشی و بری مهد کودک تا من هم خیالم راحت باشه و بتونم درس بخونم

انشالله از جانی عکس میگیرم و میگذارم توی وب لاگت تا برات خاطره خوبی بشه و هم بشناسیش

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)