دل تنگ ایران و خانواده !!!
عزیزم دلم برای خانواده و ایران خیلی تنگ شده . امروز که از دانشگاه آمدم خونه باباجمشید به تلفتنم زنگ زدند . نمیدونی چقدر دلم براشون تنگ شده بود و وقتی صدای خوشحال و شادشون رو شنیدم انگار که بهم دنیا رو دادند. با من کلی صحبت کردند و حتی ازم خواستن گوشی رو روی گوش تو بگذارم و کلی باهات صحبت کردند اگر چه که تو جوابی ندادی ولی همین که احساس میکردن که تو صداشون رو میشنوی براشون کافی بود.
باید بگم دلم خیلی هواشون رو کرده . وقتی میامدم مالزی به خاطر عمل زانو خوب حالشون زیاد خوب نبود و آخرین صحنه هایی که یادمه راه رفتن با واکرشون و درد خیلی زیاد و مشکلات دیگری که براشون خیلی عذاب آور بود . ولی حالا که خدا روشکر صدای خوشحالشون رو شنیدم خیلی دلم گرم شد و مریم جون هم گفتن بابا حالشون خیلی خوبه و ماه دیگه میخوان یک چشمشون رو که آب مروارید آورده رو عمل کنند.
خدایا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه ها کم نکن که وجودشون مثل ستونه و وزن تمام مشکلات رو از روی دوش بچه ها برمیداره تا بتونند سختی ها رو تحمل کنند.
امیدوارم خاطرات سختیهایی که اینجا کشیدم و میکشم از یادم بره و هیچوقت یادم نیاد و تنها خوشیها و خوبی هاش به یادم بمونه.
باید از همینجا از پدرو مادر خودم و همسرم بابت تمام کمک ها و زحماتی که میکشند تا راه برای ما آسان تر بشه و بتونیم درس بخونیم تشکر کنم و تمام تلاشم رو بکنم تا بتونم تحصیلم رو به اتمام برسونم و برگردم پیششون ... امیدوارم .
خدایا بهم کمک کن تا از پسش بربیام.
ممنونم که تا حالا بهم کمک کردی ولی باقی راه هم بهت نیاز دارم کمکم کن ...
خدا : ای وای از دست این بنده کی بشه دیگه دستوراتش تموم بشه ....



دل تنگ ایران و خانواده !!!
