یک اتفاق بد
امروز دایی علی و خاله نفیسه از دیدن خانه خدا آمدند . از اونجا کلی برایت دعا کردند ، نماز خواندند و خلاصه به یادت بودند. از صبح دائما از پله ها بالا و پائین میرفتم . ظهر آب گوشت مفصلی با گوشت قربونی درست کرده بودند که خوردیم. وقتی برای استراحت به منزل مریم جون رفتیم متاسفانه دچار خونریزی شدم . خیلی ترسیدیم و به خانه برگشتیم تا استراحت کنیم . ولی بابای اینقدر نگران بود که مرا به بیمارستان مهر برد تا از سلامتی تو مطمئن شود. خدارو شکر مشکلی نبود ، فرداش هم رفتیم دکتر وبا مقداری دارو و آمپول عشق زندگی ما دو نفر پیش ما موند تا چند ماه دیگه که صورت ماهش رو ببینیم.
این عکس سونوگرافی است که اون روز برای اینکه از سلامتت با خبر بشیم گرفتیم . این عکس از تمام عکسهایی که ازت دردوران حاملگی گرفتم قشنگ تر بود.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یک اتفاق بد
