دایی احسان ، چقدر تو مهربونی !!!
عزیزکم
وقتی ایران بودیم دایی احسان و خاله شیما خیلی به تو و ما محبت داشتند . مثلا وقتی گفتم پارسا تخت و روروک نداره . بلافاصله خاله شیما با خواهر های مهربونش تماس گرفت و در ظرف یک روز برات تخت و روروک جور کرد، این کارش برای من خیلی باارزش بود و هیچوقت از ذهنم پاک نخواهد شد. ازش ممنون و متشکریم که اینقدر به ما لطف داشته و دارد.

داری میگی :ممنون نیلوفر جون و خاله مریم چه رورک خوشگلی !!!

داری میگی :تخت مهتاب خوشگله دست مامان شادی و شیما جون درد نکنه !!!
عمو احسان هم که نگو ، تمام مدت دوربینش دستش بود و چپ و راست از تو و خانواده عکس تهیه میکرد . یک روز هم که مصادف با مهمونی دایی وحید بود کلی دم و دستگاه آورد و شروع کرد عکسهای حرفه ای آتلیه از تو گرفتن . خیلی خیلی عکسهات قشنگ شد . تازه وقتی داشتیم برمیگشتیم برد و برامون چاپشون کرد که به خاطر همون هم نتونست با ماها خداحافظی کنه و لحظه آخر عکسها رو داد به دست یک مسافر تا به دست ما برسونه . من هم از تهران دو تا آلبوم برات تهیه کردم و تمام اون عکسها رو گذاشتم توشون تا خراب نشوند و برامون یادگاری بمونن . زحمت ادیت عکسها رو هم خاله شیما مهربونها کشیده بود که از هر دوشون بابت تمام زحماتی که کشیدند ممنونیم و براشون موفقیت و شادی آرزو میکنیم.
عزیزم دایی احسان یک نابغه است که حتما توی عکاسی فردی موفق خواهد شد چون هم استعداد و هم خلاقیت و هم سلیقه خوبی داره و حالا هم که با خاله شیما ترکیب شده دیگه کارشون دوتایی حرف نداره.
امیدوارم بتونم روزی تو رو برای یادگیری عکاسی پیشش بگذارم و تو بتونی ازش چیزهای خوب یاد بگیری .
عزیزم دایی جون و خاله شیما یک شب ما رو حسابی خجالت دادند و بیرون شام مهمون کردند . این شام برای ما خیلی خیلی خاطره انگیز بود و از همه جالب تر اینکه تو بعد از 4-5 ماه یک بار دیگه توی بغل یک نفر دیگه بغیر از من خوابیدی . که برام خیلی عجیب بود. دایی زیر نور چراغهای رستوران که شکل ستاره هابود راهت برد و تو کم کم خوابیدی . خیلی خوابت عمیق بود جوری که با تمام سر و صداهای توی رستوران بیدار نشدی و ما تونستیم به راحتی شام بخوریم. از اینکه میبینم وابستگیت به من داره کمتر میشه خیلی خوشحالم .





شب به یادموندی بود و دایی جون هم حسابی ما رو خجالت داد . دستش درد نکنه و از همینجا براشون آرزوهای میکنیم و بابت تمام زحماتی که کشیدن تشکر میکنیم.
عکسهای قشنگ دایی جون :

داری میگی :بیا جلو تا بخورمت !!!! آمممم

چه پسر نانازی !!!

داری میگی :اِ نکن دیگه !!!


داری میگی :بیای جلو با یک ضربه ناک اوتت میکنم !!!

داری میگی :این چیه دیگه ؟؟؟؟

داری میگی :اِ جدی میگی ؟؟؟واااا

داری میگی :بابابزگ مهربونم دوستت دارم قد همه دنیا ها !!!

داری میگی :بابا جون خیلی دوستت دارم هیچ جا نری که دلم برات پر میکشه !!!

فقط دایی جون چرااز خودت برام یک یادگاری نگرفتی که بگذارم توی وب لاگم ؟؟؟
انشالله بیام دوباره ایران ازت خودم عکس میگیرم !!!
دوستت دارم همیشه و همه جا

داری میگی :دایی جون این چه عکسیه ؟؟ آخه یک عکس حرفه ای هم از خودت بگیر !!! این مامانم که بلد نیست ؟؟؟
داداش گلم و شیما خواهر خوشگلم خیلی ممنون


دایی احسان ، چقدر تو مهربونی !!!
