پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

بازگشت به مالزی

1391/12/14 21:32
282 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم امروز اولین روز ورود به خونه خودمونه که با خاطرات بد و خوب زیادی تا الان ما رو همراهی کرده . بعد از رسیدن عمو روح الله و خاله مهتا مهربونها زحمت کشیدند و آمدند دنبالمون تا دیگه لازم نباشه وَن کرایه کنیم و کلی پولش رو بدیم . ماشینشون عجب صندوق عقبی داره به قول بابا جون ماشین ما کلا توش جا میشه . خلاصه خیلی افتادند توی زحمت و ما رو حسابی شرمنده مهر و محبت هاشون کردند که از همینجا ازشون تشکر میکنیم.

از اولین لحظه ای که رسیدیم درگیرمرتب کردن وسایل و بازکردن چمدون هاشدیم . آخه اینجا اینقدر رطوبت زیاده که مجبور شدیم تمام لباسها و وسایلمون رو توی پلاستیک بسته بندی کنیم و درشون رو چسب بزنیم تا رطوبت بهشون نفوذ نکنه . تنها چیزی که بیرون مونده بود یک لنگه دستکش آشپزخونه بود که همون هم کپک زده بود. توی این مدت عمو روح الله چند بار به خونمون سر زده بودند و کولر خونمون رو روشن کرده بودند تا رطوبت خونه خیلی بالا نره و چند باری هم زحمت روشن کردن ماشینمون رو کشیده بودند که خیلی این کارهاشون برامون باارزشه تازه برای اینکه مواد خوراکی نداشتیم بهمون یک نهار خوشمزه ( ماکارونی با پنیر توفو ) دادند که خیلی خوشمزه بود و جای همه خالی . بعد هم مقداری آذوقه بهمون دادند تا بعد بریم برای خرید و همه چیزهایی که لازم داریم رو تهیه کنیم.

یکی از چیزهایی که اولین بار درمنزلمون خراب از کار درآمد پرده اتاق خوابمون بود که بعد از شستن کلا پودر شد و برای اینکه نور زیادی وارد اتاق نشه مجبور بودیم یک پتو به پنجره بزنیم که مریم جون به محض اینکه فهمیدند ما خونمون پرده نداره سریعا برامون یک پرده خوشگل دوختند و ما با خودمون به مالزی آوردیم و به محض رسیدن فورا اونو نصب کردیم اینم عکسش با تو که توی ننوی خوشگلت ناز خوابیدی.

پرده نو و پارسا جیگری که خوابه !!!

عزیزم دستشون درد نکنه که اینقدر دقیق و قشنگ برامون دوختندش و کاملا اندازه پنجره اتاقمون درستش کردند. واقعا قشنگه .

از همینجا دستشون رو هزار بار میبوسم و میگم خیلی دوستتون دارم و دستتون درد نکنه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)