پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

مهمونی خونه دایی وحید مهربونها و تولد 8 ماهگی عشق ما !!!

عزیزم در روزهای به یادماندی سفرمان در ایران عمو وحید و خاله میمنت مهمانی بزرگی ترتیب دادند و همه رو به صرف کله پاچه و پلو گوشت خوشمزه دعوت کردند که برامون بسیار خاطره انگیز و دلچسب بود . امیدوارم همیشه سفرشون پر برکت و در خونشون به روی مهمون بازباشه . خاله میمنت دو تا کادوی خیلی خوشگل که یک توپ و اردکه برات از تهران کادو آورد تا به عنوان دندون گیر استفاده کنی و خارش دندونهات کمتر اذیتت کنه . داری میگی :فرید جون دوستتت دارم !!! عزیزم فرید رو تا میبینی ذوق میکنی و بهش میخندی و دست میزنی اونم برات خودکشی میکنه و از هر فوت و فنی برای شاد کردنت استفاده میکنه . عشق زندگی من خیلی خوشحالم چون تونستم 8 ماهگیت رو درکنار خانوادم...
5 اسفند 1391

دندون های مرواریدی پارسا

عشق مامان و بابا اولین روزی که پا به مشهد گذاشتی لثه پائینت شکافته شدو بعد از مدتی دوتا دندون سفید مرواریدی از توی لثه های پائینت درآمد ولی خیلی خیلی اذیت شدی ، اصلا غذا نمیخوردی و همش ناآروم بودی . حتی به سرلاک که خیلی دوست داشتی هم لب نمیزدی . الان هم که رسیدیم مالزی لثه های بالات خیلی باد کرده و فکر کنم تا چند وقت دیگه دوتای بالایی هم دربیان. عزیزم با وجود اینکه لثه هات خیلی میخواره ولی دلت نمیاد کسی رو گاز بگیری و همون اولها کمی گاز میگرفتی ولی الان دیگه این کار رو نمیکنی. عاشقتم قد تمام مرواریدهای دنیا. ...
5 اسفند 1391

سفر به شهر عزیزمان مشهد

شیرین شیرین من بالاخره تونستیم بریم مشهد پیش مامان بزرگها و بابا بزرگها و خاله ها و دایی ها و بچه هاشون که خیلی دلمون براشون تنگ شده بود و لحظه شماری میکردیم که ببینیمشون . عسلم خیلی خوب بچه ها رو میشناسی و بادیدن هر کدومشون براشون ذوق میکنی و میخندی . این کارهات برای ما خیلی شیرینه و دوست دارم هر لحظش رو برات ثبت کنم . تا اون جایی که بتونم ازت عکس و فیلم میگیرم تا وقتی بزرگ شدی با دیدن اونها شاد بشی . دایی وحید مهربونها ، خاله میمنت خوش قلب ، فرید پسر دایی مهربون و باهوشت و پارسا جیگر طلا ها !!! عمو احسان مهربونها و خاله شیما خوشگل طلاها و پارسا جیگری !!! عمو جعفرمهربونها ، یونس پسر خوب عمو و پارسا جیگری !...
5 اسفند 1391

سلمانی کردن پارسا درایران

عشق من مریم جون بازهم ما رو خجالت دادند و موهای تو رو کوتاه کردند . بهم گفتند وقتی میرفتیم مالزی وقتی موهامون رو کوتاه کردند موهای من و پارسا رو نگه داشنند که برام خیلی باارزشه . عزیزم من فکر نمیکنم هیچوقت بتونم مادری به خوبی و فداکاری مریم جون بشم که الگو و نمونست بین تمام مادرهای دنیا . خیلی دوست داشتنی ، مهربون ، خوش قلب و فداکاره و انرژیش تموم نشدنیه امیدوارم همیشه پرانرژی و قوی باشه و خدا نگهدارش . از خداوند برای تمام مادرهای مهربون و دوست داشتنی سلامت و شادی طلب میکنم و از همینجا دست همشون رو میبوسم و میگم خسته نباشید. سلمانی کردن پارسا عسل طلاها با زحمت و سختی های خودش . ...
5 اسفند 1391

دایی احسان ، چقدر تو مهربونی !!!

عزیزکم وقتی ایران بودیم دایی احسان و خاله شیما خیلی به تو و ما محبت داشتند . مثلا وقتی گفتم پارسا تخت و روروک نداره . بلافاصله خاله شیما با خواهر های مهربونش تماس گرفت و در ظرف یک روز برات تخت و روروک جور کرد، این کارش برای من خیلی باارزش بود و هیچوقت از ذهنم پاک نخواهد شد. ازش ممنون و متشکریم که اینقدر به ما لطف داشته و دارد. داری میگی :ممنون نیلوفر جون و خاله مریم چه رورک خوشگلی !!! داری میگی :تخت مهتاب خوشگله دست مامان شادی و شیما جون درد نکنه !!! عمو احسان هم که نگو ، تمام مدت دوربینش دستش بود و چپ و راست از تو و خانواده عکس تهیه میکرد . یک روز هم که مصادف با مهمونی دایی وحید بود کلی دم و دستگاه آورد و شروع کرد عکس...
5 اسفند 1391

سفر به وطن عزیزمان ایران

ای زیباترین فرشته بهشتی بالاخره موفق شدیم تو رو به همراه خودمون به ایران ببریم تا شیرین ترین زمان نوزادیت رو هم برای یک ماه نزدیک خانواده هامون باشی . برای من این یک ماه خیلی خیلی خوب بود و واقعا به اون نیاز داشتم ، باباجون هم تونست با خاله شیرین دیدار کنه که متاسفانه بعد از اون خاله شیرین از پیش ما رفت و از روی این کره خاکی به آسمون ها پرواز کرد ، برای همه خانوادشون تسلی خاطر از خداوند مهربون طلب میکنیم. توی این سفر تو تونستی با خیلی ها دیدار داشته باشی و خودتو توی دل همشون جا دادی . مثلا با آیلین خوشگله دختر عموی نازت : تازه توی بغل عموجون دوتایی عکس یادگاری گرفتین. عسلم ما 2-3 روزی از رفت و برگشت مزاحم عموایمان و خاله ...
4 اسفند 1391

دیدار با امام رضا با لباسهای نو

عزیزم امروز 7 روزه که خاله شیرین از پیش ما رفتند پیش خداوند مهربون و ما بعد از صرف نهار دررستوران پارس سر مزارشون رفتیم و تونستیم برای اولین بار تو رو ببریم پیش امام رضا . عزیز عجیب این بود که به محض گذر از در ورودی تو شروع کردی به ذوق کردن و خیلی خوشحال بودی بنظرم روحانیت و پاکی اونجا رو درک میکردی و خوشحال بودی. امیدوارم در آینده فردی سالم و پاک بار بیای و برای مملکت و مردمت ثمر بخش باشی. پارسا انگری بردیان و امام رضا دوست داشتنی ها !!! اولین دیدار یک فرشته با امام رضا عکس دست جمعی که بابا جمشید زحمتشو کشیدن!!! عزیزم کاپشن و کلاه قشنگت کادوی مامان مهین و آقاجون بود که به مناسبت آمدن تو به ایران برات تهیه کردند...
4 اسفند 1391

دو خبر خوش و متاسفانه چند خبر ناراحت کننده

عزیزم امروز امتحانات و ارائه های مامان و بابا تموم شد و از امروز تمام وقت درخدمت تو هستیم . ضمنا باباجون یک نمره A تا حالاگرفته که کار خیلی ساده ای نیست و اینجا با کلی درس خوندن و زحمت کشیدن بدستش آورده . امیدواریم بقیه نمراتش همَAبشن . و امیدوارم خودم هم نمرات خوبی بگیریم چون هنوز نمرات من رو نزدن... خدا میدونه چند بشم ... این اولین خبر خوشم بود. دومین خبر خوش اینکه ما برای مدت یک ماه به ایران برمیگردیم تا همه فامیل و دوستان رو دوباره ببینیم تا دل تنگیهامون کمی تسکین پیدا کنه و با انرژی بیشتر برای ادامه درسمون به مالزی برگردیم. عزیزم اینقدر ازاینکه دوباره میتونم همه رو ببینم خوشحالم که نمیدونم این 2 - 3 روز باقی مانده رو چطوری...
26 دی 1391

خواب فرشته 7 ماهه

نفس طلا ها امروز بعد از خوردن نهار خوشمزه منزل عمو جون تو به شدت خوابت میامد و بعد از خوردن مقدار مفصلی شیر مادر به خواب ناز فرو رفتی و حدود یک ساعت خوابیدی ... خاله مهتا هم با تمام گرفتاری ها ومهمانداریهاش دائم تو فکر تو بود و لحظه به لحظه ازت عکس میگرفت و برای من ایمیل میکرد . بابت تمام زحماتی که بهش دادیم ازش تشکر میکنیم و میگیم دوستت داریم خاله جون جونی ... خواب شیرین یک فرشته بهشتی !!! عزیزم اینقدر گرفتارم که کمتر فرصت عکس گرفتن توی خوابت رو پیدا میکنم ولی خاله جون این کار قشنگ رو برامون کردو ازش بابت عکسهای قشنگی که ازت گرفته ممنونیم. عزیزم به اندازه تمام ذرات دنیاها برام عزیزی و حاظر نیستم یک لحظه ناراحتیت رو ...
17 دی 1391

یک خبر خوش دفع شدن سنگ کلیه بابایی مهربونها

عزیزم دو روزه باباجون کلی درد داره ولی همین الان سنگش دفع شدو کلی خوشحال شد که دیگه بالاخره راحت شدو دیگه عذاب سنگ کلیه رو لازم نیست بکشه . آخه درد سنگ کلیه بعد از درد زایمان سخت ترین درد محسوب میشه و تو این مملکت غریب واقعا سخته که بتونی تحملش بکنی . امیدوارم تو هیچ وقت تجربه اش نکنی و هیچ کس دیگه هم تجربه اش نکنه و باباجون هم دیگه از این دردها نداشته باشه و همیشه بخنده . اگر چه که بابایی مهربونها با تمام دردها و عذابهایی که میکشید همیشه لبخند روی لبانش بوده و هست وانشالله خواهد بود. از خداوند مهربون به خاطر تمام کمکهایی که به ما سه نفر میکنه تا بتونیم دراین مملکت غریب زندگی راحتی وبدون دغدغه ای داشته باشیم متشکریم و سجده شکر میکنی...
16 دی 1391