دست و پاهای فرشته ما
عزیزم دیشب که بابایی از کلاسش برگشت تو خیلی منتظرش بودی و وقتی دیدیش با خوشحالی رفتی توی بغلش و باهمدیگه کلی بازی کردید.
منهم از دست و پای کوچیک و ظریفت درکنار دست بابایی عکس گرفتم تا درآینده ببینی که چه دستای کوچولویی داشتی .
ببین که از همون کوچیکی دستهات مو داره حتی روی انگشتهاتم مو داره ، به نظرم در آینده پر از موی سیاه خواهد شد.
قربون اون دست کوچولوت بشم عزیزم



بعد از کلی بازی وقتی بابایی میگرفتت تو درکمال تعجب یک کار جدید یاد گرفته بودی و دستتو از روی دست بابایی رد میکردی و خودتو به سمت من خم میکردی که یعنی منو بغل کن مامانی ، خیلی برامون جالب بود و مرتب این کار رو تکرار میکردیم و تو هر مرتبه خودتو میاوردی به سمت من .

عزیزم به نظر من و بابایی تو خیلی تیز هوشی و داری خیلی سریع میفهمی که خواسته هاتو چطوری با زبون بی زبونی به ما دو نفر بفهمونی .
بعضی اوقات هم که گریه میکنی شروع میکنی به حرف زدن و قر زدن ولی متاسفانه ما بازهم زبونتو درک نمیکنیم و میمونیم که تو داری چی میگی .

قشنگ من فدای اون گریه از ته دلت بشم ، الهی درد و بلات بخوره تو سر دشمنات گریه نکن مامانی دلم آب شد .
بخند مامان !!! بخند.
دوستت دارم قشنگم بخند تا دنیا بهت بخنده


دست و پاهای فرشته ما
