یک خبر ناراحت کننده
عزیزم چند روز پیش خبردار شدیم که یک نفر دیگه پیش ما نیست و به طور ناگهانی در عرض 2 هفته رفت پیش خدای مهربون . اون یک نفر مادربزرگ بابایی مهربونها است که حدود 80 و خورده ای سنشون بود ، خیلی سالم بودند و پیاده روی میرفتند ولی به طور ناگهانی دیگه لب به غذا نزدند و هیچ یک از کارهای شخصیشون رو که خودشون انجام میدادند نتونستند انجام بدهند . تا اینکه خداوند مهربون برای اینکه بیشتر از اینها اذیت نشوند بردش پهلوی خودش. از اینکه دیگه دردی ندارند و عذاب نمیکشند ما خوشحالیم ولی از اینکه دیگه پیش ما نیستند و ما نمیتونیم ببینیمشون ناراحتیم . متاسفانه ما با این فاصله دور نمیتونیم به ایران بریم و فقط میتونیم با تلفن کمی ناراحتی مامان مهین و آقا جون مهربون رو کمتر کنیم.
امیدوارم هر دوشون سالم باشند و خنده و شادی از روی لبهاشون محو نشه.
از این فاصله دور به هر دوشون تسلیت میگیم و میگیم دوستتون داریم .
نمیدونم این چند روز تو هم خیلی حالت خوب نبود چون من کمی برات فرنی درست میکردم و بهت میدادم ولی نمیتونستی اون رو هضم کنی و مرتب دلدرد میشدی . حتی تا شب هم غذات رد نمیشد و شب با عرض شرمندگی همه اون غذا ها رو از بس گریه میکردی پس میاوردی و بعد میخوابیدی.
این عکست مال بعد از پس آوردنته که بردمت حموم و گذاشتمت توی رورکت ولی اینقدر خسته بودی که کم مونده بود توی رورکت بخوابی . ولی بازهم اینقدر دلت درد میکرد که نمیتونستی بخوابی تا اینکه بهت دارو دادیم تا تونستی بخوابی.
عزیزم ناراحتی تو برای من عذاب دو عالمه و نمیتونم یک لحظه اش رو هم تحمل کنم.

عزیزم بااینکه خیلی وقتها ناراحتی و گریه میکنی حتی وسط گریه هات وقتی بهت میخندم میخندی و بعد بازادامه گریه هات رو میکنی.
امیداورم همیشه بخندی و ناراحتی هات برات سخت و عذاب آور نباشه.
شیرین من !!!خیلی خیلی شیرینی !!!


یک خبر ناراحت کننده
