پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

توافقات 5+1 باایران و خوشحالی باباجون مهربونها

پسرم پاره تنم بالاخره بعد از 100 روز دوندگی و جدیدت دولت جدید و آقای دکتر ظریف وزیر امور خارجه جدید ایران و گروه 5+1 موفق به توافقاتی شدند که خیلی برای همه شادی آوره. مخصوصا باباجون که از چند روز پیش دائم درحال پی گیری اخبار و وب سایتهاست و به من میگفت : لیلا دعا کن که توافق کنند و اوضاع مملکتمون بهتر بشه و میگفت اگر توافق کنند تازه برمیگردیم به سال 84 موقعی که هنوز سیر تحریم ها بر سر کشورمان سرازیر نشده بود. طبق سند توافق نامه صنایع خودرو سازی ، پتروشیمی ، خرید فلزات گرانبها و بیمه حمل نقلهای دریایی برداشته می شود و 4.2 میلیارد دلاردر طی شش ماه در اختیار ایران قرار داده می شود. بالاخره مردم یک نفسی میکشند و به امید خدا بوی بهبودی...
3 آذر 1392

عمو مجید با معرفت کجایی ؟؟

پسرم امروز که باباجون از دانشگاه آمد با خوشحالی گفت مجید از ایران زنگ زده و حال تو و پارسا رو پرسیده و کلی باهم حرف زدی. پسرم باید بگم اینجا یک جاییه که خیلی خوب میتونی انسانها رو بشناسی و دوستهای خوب و بامعرفتی پیدا کنی و عمو مجید یکی از اونهاست در یک کلام اگر بخوام توصیفش کنم باید بگم انسانه و با مرام و معرفته . با اینکه مدت زیادی از دوستیمون نمیگذره ولی خیل باهم رفیق شدیم و مخصوصا با تو که نگو و نپرس. دوست داشتم اینجا بود و درکنار ما تا هم ما ازتنهایی درمیامدیم و هم دوستی مون ادامه پیدا میکرد و آخر هفته هامون هم اینقدر سوت و کور نبود. جاش خیلی خالیه و امیدوارم هر جا که هست خدا پشت و پناهش باشه . این مطلب رو هم براش نوشتم تا اگر یک ر...
2 آذر 1392

بهتر شدن پارسا و افتادن مامان لیلا

پسرم حالت خداروشکر بهتره فقط هر از گاهی سرفه میکنی و بعد دوباره آروم میشی . از صبح پیش خودم بودی خیلی پسر گلی بودی و غذاهاتو هم خوب خوردی . ازت خیلی راضی بودم. ولی با تمام این احوال حال خودم تعریفی نداره و من هم از این مریضی بی نصیب نبودم و بالاخره گلوم درد گرفته و آب بینیم هم سرازیر شده. مامانی باید بگم تحمل مریضی برای ما مادرها ساده تره تا دیدن مریضی شما بچه ها شاید هر مریضی باشه حاضریم خودمون بگیریم ولی شماها مریض نشین که خیلی سخته . عزیزم دعا کن از کارهام نمونم و بتونم درس بخونم و اساسی چپه نشم. ...
2 آذر 1392

مریضی و خانه نشینی !!!

پسرم خوشبختانه مشکل بیرون رویت حل شده ولی سرماخوردگی و سرفه و تبت هنوز کاملا خوب نشده و غذا هم اصلا دوست نداری بخوری و ما مجبوریم با دعوا و گریه بهت کمی غذا بدیم . تمام مدت دلت فقط شیر مادر میخواد که من هم دیگه کم میارم و نمیتونم تمام غذای تو رو تامین کنم و مجبور میشم از دستت فرار کنم و بیام و بهت به زور هم که شده کمی غذا بدم تا دست از سرم برداری. خیلی بدغذا شدی و ما رو اذیت میکنی . نمیدونم باید چکار کنم. دیروز هم که نبودم و بابا ازت مراقبت میکرد همین اداها رو براش درآوردی و اون هم خیلی اذیت شد. با اینکه غیر از غذا چیز دیگه ای هم نبود که بخوری بازهم لب به غذا نزدی و از آخر با دعوا بهت غذا داده بود. دیروز باباجون هم همین مریضی رو گرف...
30 آبان 1392

مریض شدن پارسا

پسر قشنگم چند روزی بود که بیرون روی زیاد داشتی و حتی 4شنبه بردمت دکتر و برات دارو داد ولی خوب که نشدی هیچ از جمعه کمی تب کردی و دیشب هم خیلی تبت بالا بود طوری که مرتب از خواب بیدار میشدی و گریه میکردی و هر چی استامینوفن بهت میدادیم افاقه نمیکرد تا اینکه یک بسته جدید باز کردم و گفتم شاید قبلی ها چون مدتی از بازکردنشون گذشته اثرشون رو از دست داده باشند. که همینطور هم بود و با دادن این یکی بالاخره تبت خدا رو شکر پائین آمد ولی فقط برای چند ساعت و مجبور بودم تا صبح هر 4 ساعت بهت استامینوفن بدم تا خدای ناکرده یک وقت تبت بالا نره و کاریت نشه . خلاصه صبح اولین کاری که کردیم حتی صبحانه هم نخوردیم و سریع بردیمت دکتر تا ببینیم چکارت شده و دکتر هم گف...
26 آبان 1392

مهدکودکت چطوریه

یکی یک دونه من دلم برات بگه که توی مهدت چه خبره ... اول که میبرمت نمیدونی داری میری مهد کودک و همش فکر میکنی داریم میبریمت دَدَ و مرتب توی راه شیرین زبونی میکنی و خوشحالی میکنی و به محض اینکه میرسیم و در مهد کودک رو باز میکنم تو میفهمی و کم کم شروع میکنی به نق نق زدن ولی من با سرعت میرم داخل و اونها هم تو رو سریع میگیرند و من به سرعت میام بیرون تا تو کمتر ناراحتی کنی . چکارکنم عزیزم مجبورم آخه یک روز منتظر وایستادم تا تو بتونی بمونی ولی هر چی وایستادم تو بدتر شدی و بیشتر جیغ میزدی و گریه میکردی بنابراین به این نتیجه رسیدم که به سرعت بیام بیرون بهتره. توی مهدت یک سری صندلی نی نی لای لای دارند که تو مثل پادشاه ها میری توشون میشینی و د...
16 آبان 1392

بارون رحمت خداوند!!!

عشق مامان ممنون که برای آمدن بارون دعا کردی خداوند به خاطر دستهای کوچیک و قلبهای پر از مهر شما بچه های خوش قلب در رحمتش رو به روی ما باز کرد و دل همه رو شاد کرد. عزیزم دردوران کودکی و دبستان شعری داشتیم به نام باران که بسیار شیرین و دوست داشتنی است و خوندن و شنیدنش خالی از لطف نیست این شعر رو دکتر مجدالدین میرفخرایی ، متخلص به گلچین گیلانی سروده و الحق که قشنگ سروده .من هم متن کاملتر شعر رو از اینترنت پیدا کردم و به نظرم خوندنش لذت بخشه و باعث میشه آدم كمي متحول بشه . باز باران، با ترانه، با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه. من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده. شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم ...
4 تير 1392