پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

کلمات جدید فرهنگ لغت پارسا

عسل عسلی چند کلمه دیگه رو هم به تازگی به زبون آوردی ولی همشون به صورت اتفاقی بوده و دوباره نتونستی تکرارشون کنی . چند روز پیش وقتی سوار آسانسور میشدیم یک خانم چینی میان سال هم توی آسانسور بود که تو به محض دیدن اون با شادی تمام گفتی Hi!!! که اون خانم هم جوابت رو داد و در طول تمام سفرت توی آسانسور در حال دل و قلوه دادن به هم بودین، تو مرتب بهش نگاه میکردی و یک صدایی از خودت درمیاوردی و اون هم همون صدا رو برات تکرار میکرد و خوشحالی تو چند برابر میشد. یکی دیگه از حرفات زمانی بود که داشتم بهمت میگفتم بگو خوب !! ، بگو باشه !!! که به یک باره تو هم درجوابم گفتی آره!!!!!! عزیزم کارهات خیلی شیرینه و شادی رو به خونمون میاره . جدیدا از دیدن...
19 اسفند 1391

دعوت پارسا به صرف پیتزا به مناسبت 9 ماهگیش

عسل طلاها امروز نهمین ماه زندگیت رو به پایان رسوندی ، باورم نمیشه که نه ماه گذشته ولی هر چی بود با وجود تمام سختی ها ، شیرین بود و برام مثل یک چشم به هم زدن گذشت . امیدوارم باقی راه رو ساده تر بتونم طی کنم و مثل ابتدای راه برام سخت و طاقت فرسا نباشه. عزیزم چند شب پیش خواب خوبی ندیدم و وقتی از خواب با صدای گریه تو بیدار شدم اینقدر خوشحال شدم که شروع کردم به گریه کردن و تشکر از خدای مهربون که زنده ام ومیتونم به تو هر چقدر دوست داشته باشی و هر وقت شب هم که باشه شیر بدم . میدونی ما انسانها گاهی اوقات از خیلی چیزها غافل میشیم و گاهی لازمه که بفهمیم چه نعمتهایی خداوند بهمون داده که قدرشون رو بدونیم. عزیزم با تمام وجودم از خدای مهربون به خاطر...
18 اسفند 1391

پارسا گفت Yes!!!!

عزیزم درکمال ناباوری امروز صبح که از خواب ناز بیدار شدی و آوردمت توی هال و برات تلویزیون روشن کردم تو بعد از روشن شدن اون و دیدن کارتون مورد علاقه ات به محض دیدن یکی از شخصیت ها که با اون یکی دیگه صحبت میکنه و یکیشون میگه موافقی بریم بازی کنیم و اون یکی هم میگه بله (Yes) گفتی (Yes!!!) که برای من خیلی خیلی جالب و عجیب بود فریاد زدم بابک این میگه (Yes!!!) باباجون هم گفت شنیدم یعنی اینقدر بلند گفتی که باباجون توی اتاق صدای نازت رو شنیده بود . Yes!!! برامون خیلی جالب بود . چون این اولین حرفی هست که بغیر از مامان تا حالا به زبون آوردی ... خیلی دوستت دارم ... ...
14 اسفند 1391

توانایی های جدید پارسا جیگری

عسلم امروز درکمال تعجب دیدم از حالت خوابیده به حالت نشسته تغییر وضعیت میدی و این کارت رو خیلی هوشمندانه انجام میدی اول خودت رو به روی شکم میندازی و بعد به حالت چهار دست و پا درمیای و بعد خودتو به عقب میکشی و روی باسنت میشینی . عسلم خیلی هوشمندانه داری کم کم چهار دست و پا و ایستادن رو تمرین میکنی . دیگه چهار دست و پا میکنی و به همه چیز میرسی و میخوای همه چیزهایی که تو این 8 ماه و خورده ای حسرت رسیدن بهشون رو داشتی رو کشف کنی و از نزدیک لمسشون کنی و خوب خطرناک هم شدی چون دلت میخواد بری به همه جا و همه چیز رو میکشی و میخوای بخوریش. خلاصه کار ما شده دنبال تو بودن که مبادا بلایی سر خودت یا وسایل خونه درنیاری. عزیزم چهار دست و پات ...
14 اسفند 1391

دیدار پارسا جیگری با پوتراجایا

عسل طلا امروز با عمو روح الله و خاله مهتا قرار شد بریم پوترا جایا . این شهر پایتخت اداری مالزی هست و حدود 10-15 سال هست که به فرمان مهاتین محمد نخست وزیر سابق مالزی ساخته شده که به شهر هوشمند معروفه . هیچ جای اون کابل برق دیده نمیشه و همه چیز اون از توی زمین طراحی شده . هر خیابونش یک مدل چراغ برق داره و یک رودخونه مصنوعی هم داره که میشه توش قایق سواری کرد و روش کلی پل با اقتباس از کشور های مختلف و پلهاشون ساخته شدند. مثلا پل خواجوی اصفهان و کلی پل های معروف دنیا. توی این شهر مسجدهای بسیار زیبا دارند مثلا مسجد صورتی و مسجدی که 3 طرفش روی آبه . خلاصه خیلی جای جالب و دیدنی هست که دیدنش رو به همه توصیه میکنم. ...
14 اسفند 1391

بازگشت به مالزی

عزیزم امروز اولین روز ورود به خونه خودمونه که با خاطرات بد و خوب زیادی تا الان ما رو همراهی کرده . بعد از رسیدن عمو روح الله و خاله مهتا مهربونها زحمت کشیدند و آمدند دنبالمون تا دیگه لازم نباشه وَن کرایه کنیم و کلی پولش رو بدیم . ماشینشون عجب صندوق عقبی داره به قول بابا جون ماشین ما کلا توش جا میشه . خلاصه خیلی افتادند توی زحمت و ما رو حسابی شرمنده مهر و محبت هاشون کردند که از همینجا ازشون تشکر میکنیم. از اولین لحظه ای که رسیدیم درگیرمرتب کردن وسایل و بازکردن چمدون هاشدیم . آخه اینجا اینقدر رطوبت زیاده که مجبور شدیم تمام لباسها و وسایلمون رو توی پلاستیک بسته بندی کنیم و درشون رو چسب بزنیم تا رطوبت بهشون نفوذ نکنه . تنها چیزی که بیرون موند...
14 اسفند 1391

خداحافظی با تمام کسانی که خیلی دوستشون داریم

امروز روز خداحافظی با تمام کسانی هست که برامون خیلی خیلی عزیزن و دلمون توی مالزی خیلی براشون تنگ میشه . امیدوارم بتونم زودتر درسهام رو بخونم و بتونم به ایران برگردم و کار خوبی پیدا کنم. عشق من حالا میفهمم چرا میگن بهشت زیر پای مادران است و واقعا بهشت زیر پاشون هست و خواهد بود . برای سلامتی تمام مادرها دعا میکنم و امیدوارم این دوتا مادرمهربون رو خدا همیشه برای من و تو حفظ کنه و بهشون سلامتی بده . بهشون میگیم خیلی دوستتون داریم . ...
14 اسفند 1391