پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

حموم کردن پارسا عسل طلاها

عشق من یکی از کارهای لذت بخش برای من و پدرت بردن تو به حموم است ، از بس کپل مپل شدی همش دلم میخواد بخورمت . توی حموم خیلی شادی و دست و پا میزنی و من و بابایی با کلی زحمت که تو مبادا سر بخوری و ناراحت بشی یا کف بره تو چشمت تو رو میشوریم و بعدش باهات کلی کیف میکنیم و بوسهای خوشمزه تحویل میگیریم. جای همه اونهایی که نیستند تا بوسهای خوشمزه تو رو بخورند خالی داری میگی : آخه چقدر منو میبری حموم ؟؟ از بس بردیم حموم آب جذب کردم؟؟؟ داری میگی : چیه میخوای دست به یقه بشیم ؟؟ اگه حاظری بیا جلو من که آماده ام !!! عشق من خیلی دوستت داریم ، زود بزرگ شو . ...
11 مهر 1391

تن تن بابا

عشق من این عکس مربوط به آخرین روزهای ایران است که تو اتاق خاله منا بودیم . یک روز صبح تو خیلی شیطونی میکردی و وقتی روش شونه من مشغول شیطنت بودی بابایی موهاتو مثل تن تن سیخ کرد و ازت یک عکس گرفت . بابایی و من این عکست رو خیلی دوست داریم و کلی بعد از گرفتنش قربون صدقت شدیم. عشق من خیلی دوستت داریم. ...
11 مهر 1391

آخرین روزهای ایران و دو برادر مهربون که عاشق پارسا هستند

عزیزم این عکس مربوط است به زمانیکه ما داشتیم برای آمدن به مالزی آماده میشدیم ، این دو پسر مهربون هم اگر اغراق نکنم از برادر برای تو مهربونتر بودند و هستند . هر دو شون رو من خیلی دوست دارم و پسر های خوبی هستند که از وقتی تو بدنیا آمدی کلی ازت مراقبت کردند . مثلا وقتی من میرفتم از اتاق بیرون سینا و فرید مراقبت بودند که مبادا گریه کنی و به محض اینکه تو گریه میکردی من رو صدا میزند. تازه سینا برات کلی صدای قورباغه درمیاورد تا وقتی گریه میکنی آروم بشی و اتفاقا این صدا رو که میشندی آروم میشدی و بهش گوش میدادای و او هم با شدت هر چه تمام تر اون صدا رو تکرار میکرد. گاهی که خیلی دلت درد میکرد دیگه با صدای سینا آروم نمیشدی و سینا از بس که از خودش صدای ق...
11 مهر 1391

عشق مامانی و بابایی خوش خنده و شیرین شده

عشق من این روزها تو خیلی ناز و خوش خنده شدی ، کافیه یکی بهت یکم بخنده تو سریع بهش میخندی و همه کلی دلشون برات قنج میره . هرروز صبح وقتی بهم میخندی تمام زحماتی که تا صبح برات با سختی کشدیم برام تحملش راحت میشه و کل خستگیم از تنم میره بیرون. عسل من خیلی دوستت داریم ...
11 مهر 1391

سلمانی کردن پارسا توسط مامانی وبابایی آرایشگر

عسلم امروز تغریبا دو ماه شده که سلمونی نکردی ، آخرین بار درایران توسط دست مهربون مریم جون با هزار زحمت سلمونی شدی ، بابایی الان چند روزه میگه باید پارسا روببریم سلمونی تا اینکه به این نتیجه رسیدیم خودمون دوتایی قیچی رو به دست بگیریم واولین شاهکار رو روی سر تو پیاده کنیم ، کلی خندیدیم و مجبور شدیم آخرش کل لباسهاتو عوض کنیم چون پر از موشده بود . ولی بعدش از نتیجه کارمون خیلی رضایت داشتیم و کلی قربون صدقه شکل ماهت شدیم و هزار تا ازت عکس گرفتیم هر کدوم تو یک حالتی افتادی که کلی با مزه است . مثلا این یکی داری میگی چیه خوب رفتم سلمونی دیگه یا این یکی میخوای بازم نصیحتت کنم ؟؟؟ بسه کارهای بد بسه دیگه اینقدر رو اعصاب من راه نرو...
8 مهر 1391

کریر جدید پارسا

خوشگل من هفته پیش بابایی برات یک کریر گرفته که تو اون رو خیلی دوست داری این کریر به 4 حالت قابل تنظیمه و خیلی راحته و تو حتی توش تا حالا چند بار خوابت برده تا من کلاسم تموم شده و آمدم بیرون دیدم تو هنوز توشی ولی بابایی کمرش حسابی درد میگیره ولی با این وجود برای اینکه تو راحت پیشش وایستی و بهت سخت نگذره تمام این سختی ها رو تحمل میکنه و تو رو توش نگه میداره. از همینجا از زحمات بابایی مهربونها تشکر میکنیم ومیگیم بابایی ممنون که اینقدر خوب پارسا رو نگه میداری تا مامانی به کارها ودرسهاش برسه ...
8 مهر 1391

تولد مریم جون 7 مهر ماه

امروز روز تولد بهترین و مهربون ترین مادر بزرگ دنیاست مریم جون مهربون که تو رو خیلی دوست داره و من رو هم که مادرتم خیلی دوست داره . عزیزم من الان که مادر شدم میفهمم که مادر چقدر برای بچش زحمت میکشه و چقدر سختی میکشه تا یک پسر همچون پدر گردد ( این ضرب المثل رو هم همیشه مریم جون میگن ) . اگر چه اینجا نیستند ولی همیشه بدونند که درکنار ما هستند . ازاینجا بابت تمام زحماتی که برای من و تو کشیدند و میکشند تشکر میکنیم. و تولدشون رو تبریک میگیم. امیدوارم همیشه شاد باشند و بخندد و لبخند از روی لبانشون محو نشه . این عکس هم روزهای ابتدای تولدت با مریم جون مهربون ازتون گرفتم. عزیزم باید بگم مریم جون برات همیشه کلی شعر میخوندد که من درتمام لحظات ت...
8 مهر 1391