پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

واکسن دوماهگی وآغاز شیرین شدن پارسا

پسر قشنگم این روزها روزهای آخری است که درکنار خانواده و فامیل هستیم از هفته دیگه ، دیگه هیچکسی دوروبرمون نیست و خودمون سه نفری هستیم . این روزها تو خیلی ناز شدی میخندی و ما ازاینکه میبینیم دل دردهات بهتر شده خوشحالیم البته این هفته واکسن دوماهگیت ما رو خیلی اذیت کرد و تو که هر دو تا پای کوچولوت آزرده به واکسن دردناک دوماهگی که همون سه گانه است خیلی اذیت شدی و من برای آروم کردنت مجبور بودم دائما دور خونه بگردونمت و باهات حرف بزنم تا کمی آرامش پیدا کنی یکی دو روزی تب داشتی که با استامینوفن اونرو کنترل میکردیم تا نکنه خدای ناکرده بالا بره و تو رو اذیت کنه . خدا رو شکر یکی دو روز آخر حالت خیلی خوب شد ودیگه جای واکسنت درد نمیکرد و تبت هم قطع شده ...
4 مهر 1391

تولد سه ماهگی پارسا

عشق مامانی وبابایی خیلی زود تونستی اینجا بزرگ بشی و خنده های قشنگت هر روز خستگی رو از رو دوش من وبابایی برمیداره . امروزعصر که تو رو بردم جلوی آینه تو بادیدن نی نی تو آینه کلی ذوق کردی ، خندیدی و شروع کردی باهاش با خوشحالی به حرف زدن. این روزها کلی برامون حرف میزنی و میخندی ، خیلی قشنگ و نازشدی و من و بابایی کلی کیف میکنیم و جای همه کسانی که نیستند که بزرگ شدنت رو ببینند رو خالی میکنیم. امروز تو سه ماهه شدی ولی به نظر من تو کلی فرق کردی خیلی عاقل تر شدی و مدتی بود که من و بابایی تلاش میکردیم تو بتونی با شیشه شیر بخوری که خوشبختانه از وقتی من به دانشگاه میرم این مشکلت هم حل شده و دیگه مشکل خاصی نداری . امیدوارم سریعتر بزرگ بشی تا نبودن ...
4 مهر 1391

یک ماهگی فرشته ما و جمع کردن وسایل خونه

عزیزکم این روزها درگیر جمع کردن وسایل خونه هستیم و نتونستیم برای تو وبابایی تولد بگیریم آخه تولد یک ماهگی تو با تولد 33 سالگی بابایی باهم تو یک روز افتاده ، با تمام سختی ها تو داری سعی میکنی کمتر دل درد بشی و ما با وجود تمام مشکلات سعی میکنیم وسایل خونه رو جمع کنیم تا بتونیم خونه رو اجاره بدیم و کمی در مخارج ما در مالزی بهمون کمک بشه ، اتاق قشنگت رو تا آخرین لحظه دست نمیزنم چون برام خیلی باارزشه و نمیتونم به همین راحتی جمعش کنم . امیدوارم از سختی هایی که توی این اسباب کشی کشیدیم چیزی یادت نیاد و فقط از خوبیها یادت بیاد. ای کاش کمی بزرگتر بودی ومن میتونستم تو رو به کسی بسپرم و بیام و به بابایی کمک کنم ولی متاسفانه نمیشه و بابایی بیشتر کارهای ...
4 مهر 1391

مهمانی به خاطر آمدن دایی مهدی از تهران

عزیزم چند روزی است که صورت و بدنت لکه هایی شبیه به کهیر زده و ریخته بیرون نمیدونم چرا ولی خاله شیما میگه مامانش گفته اینها گل گوشت است وبه این خاطر میزنه که بچه داره رو میاد و گوشت میگیره. امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی و صورت قشنگت مثل همیشه مثل برگ گل صاف بشه . امروز ظهر دایی مهدی از تهران آمدند مشهد و منزل مامان مهین دعوت بودیم ، خشایار جون هم که ناراحتی داشت بهتر شده و خداروشکر داره خوب میشه . دایی مهدی با تو کلی کیف کرد و من هم ازتون یک عکس یادگاری گرفتم تا برای همیشه بدونی چقدر برای همه عزیزی ، راستی دایی مهدی و فهیمه خانم زحمت کشیدند و به خاطر تولد تو کادوی باارزشی دادند که از همینجا ازشون تشکر میکنیم ومیگیم دایی جون و زن دایی عزیز د...
4 مهر 1391

تولد یک ماهگی فرشته ما

عزیزتر از جونم امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی خیلی شاد و سر حال بودی درحالی که من و بابایی از شدت خستگی خواب آلوبودیم تو خوشحال و شاد بودی ومیخندیدی . خوشحالم که داری خیلی سریع رشد میکنی و لبخند رو کم کم میتونم روی صورت قشنگت ببینم . عزیزم این عکست رو خیلی دوست دارم ، یک نگاه شیطون با یک لبخند مهربون توش داره که من عاشقشم. تواین عکس بابایی مهربونها داره تو رو میخوابونه ولی انگار خودشم یک آرامشی گرفته که داره کم کم خوابش میبره . عزیزم بابایی میگه خوابیدنت شبیه منه چون لای اون چشمهای درشت خوشگلت کمی بازه . این عکست رو خیلی دوست دارم ، اون دستهای کوچولوی مهربونت رو هر روز هزار بار بوس میکنم و خدارو بخاطر داشتن تو شکر میک...
4 مهر 1391

ننوی اصیل خانواده

عشق من این ننو که میبینی یکی از میراث های باارزش خانواده مادری ات هست و همه بچه های فامیل و حتی خود من هم توی همین ننو بزرگ شدیم ، ما هم سعی کردی تو رو توش آروم کنیم ولی متاسفانه تو زیاد ازش خوشت نیامد ، فکر میکنم باید کمی بزرگتر بشی آخه ننو برات خیلی بزرگه و تو خیلی خیلی کوچولو و هنوز زیاد نمیتونی توش آرامش پیدا کنی . مشکل اینجاست که وقتی هم بزرگتر بشی من ایران نیستم و ننو هم دردسترسم نیست که بتونم تو رو توش بگذارم . شاید تا اون موقع کسی پیدا بشه که ننو رو برامون بیاره. عشق من زودتر خوب بشو تا ما در غربت کمتر اذیت بشیم. دوستت دارم هزار باربیشتر از دیروز ...
4 مهر 1391

کولیک های آزار دهنده

عزیزکم این روزها تو خیلی دل درد میشی معمولا طرف عصر از ساعت 4 ولی بعضی اوقات بقیه روز هم اذیت هستی ، ناراحتی و گریه هات دل من رو کباب میکنه ، دکترت برای دل دردت شربتی داده که پیدا نمیشه ولی بابایی مهربونت تمام شهر رو گشت و 3 تا دونه از این شربت که به نام بایوگایا است رو پیدا کرد این قطره به صورت طبیعی آنزیم هایی که در روده آدم بزرگهاهست رو توی روده کوچولوهایی مثل تو بوجود میاره و به مرور مشکلشون رو حل میکنه . بااینکه این قطره رو به تو میدادیم بازهم تو دل درد میشدی و تنها درمانت راه بردن بر سر شونه و صدای جارو برقی است . برای همین برات صدای جاروبرقی رو ضبط کردیم و هر وقت به جاروبرقی دسترسی نداریم اون صدارو برات پخش میکنیم تا تو آروم بشی ، ...
4 مهر 1391