پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

عکس بامزه پارسا عسل طلاها و خرگوشهای بازی گوش

عزیزم تو و خرگوشهات اونقدر همو دوست دارین که فکر کنم وقتی بزرگتر بشی مجبور بشم یک واقعیش رو برات بخرم . عزیزم یکی از عکسهای خرگوشیت خیلی بامزه شده چون در حین خندیدن چشمهاتو بستی و انگار ابروهات رو بالا دادی و خندیدی که خودش عکسو بامزه کرده نگاه کن !!! ...
19 آبان 1391

اولین نشستن

عزیزم امروز که بابایی گذاشتت روی مبل دید درکمال تعجب خودت با مقداری تلوتلو خوردن میتونی بشینی . و از نشستنت عکس و فیلم گرفت. میدونی پیشرفت هات برای ما خیلی جذابه و چون تجربه ای هم نداریم هر کدومش برامون کلی هیجان و خاطره دربرداره. عزیزم خیلی شیرینی. ...
19 آبان 1391

کادوهای 5 ماهگی

عزیزم امروز با بابایی رفتیم فروشگاه جاسکو که لوازم و لباس بچه زیادداره . اولش تو خواب بودی و ما کل فروشگاه رو برای تو دورزدیم و کلی لباس و اسباب بازی برات خریدیم ولی وقتی نوبت خودمون رسید تو بیدار شدی و ما بازحمت تونستیم چند تا تیکه لباس برداریم و اصلا مهلت ندادی که بگردیم و جنسهای خوب رو پیدا کنیم ، خوابت میامد و دلت میخواست هر چه زودتر برگردی خونه و توی تختت بخوابی. بابای مهربونت اینقدر مجذوب اسباب بازی ها شده بود که کم مونده بود کل فروشگاه رو برات بخره . و من جلوشو میگرفتم . عزیزم ما برات آرزوهای زیادی داریم و با وجود سختیها و مرارتهای زیادی که برای داشتن تو کشیدیم از تو هم انتظار برآورده کردن آرزوهامون رو داریم. تو باید انسان موفقی...
19 آبان 1391

5 ماهگیت مبارک عزیزم :*

نازنبنم امروز 5 ماه است که خداوند مهربون تو رو بهمون داده و ما از داشتن تو خیلی خوشحالیم اگر چه که بزرگ کردن نازنینی چون تو کار خیلی مشکلیه و برای ما که کسی دوروبرمون نیست و دست تنها هستیم صد چندان سختتر . امیدوارم خداوند مهربون بهمون اونقدر توان بده که بتونیم از پس بزرگ کردن تو و درسهای سخت دوره دکترا بر بیایم وبا سربلندی به وطن عزیزمون برگردیم . عزیزم لباسهات خیلی داره سریع برات کوچیک میشه و حتی خیلی هاشون رو فقط تونستم یک بار تنت کنم و بعضی هاشون رو اصلا نتونستم تنت کنم. این لباس رو فکرمیکردم 9 ماهگی اندازه ات میشه ولی الان میبینم دیگه جانداره که حتی یک ماه دیگه هم بتونی بپوشیش. عزیزم تولد 5 ماهگیت مبارک. عشق ماما...
19 آبان 1391

پارسا ولباسهای نو

نفس بهشتی من امروز صبح که بیدار شدی و لباسهات رو میخواستم عوض کنم ، یکی از بسته های لباسهایی که وقتی مشهد بودیم لباسهاش برات خیلی بزرگ بودند رو باز کردم ، یکی از اون لباسها لباسی بود که خواهر شیماجون (مریم جون مامان نیلوفر کوچولو) برات آورده بودند . جالب اینجا بود که اون موقع برات خیلی بزرگ بود ولی وقتی تنت کردم درکمال تعجب دیدم سایزت شده و بهت خیلی میاد. از این فاصله دور ازشون تشکر میکنیم و میگیم خاله جون دستتون درد نکنه. یک لباس قشنگ دیگه هم بود که دوست خاله سارا (حمیده جون ) برات آورده بودند که خیلی بهت میاد و قشنگترت میکنه. قشنگم وقتی توی دلم بودی خاله سارا هر دفعه که مسافرت میرفت برات کلی کادوهای قشنگ میاورد . ب...
19 آبان 1391

پارسا سرلاک خیلی دوست داره!!!

ای مهربون شیرین ، امروز صبح کلی تو سرلاک خوردن پیشرفت کرده بودی و اصلا خودت دوست داشتی قاشق رو بکنی توی دهن کوچولوت . خیلی با ولع سرلاک میخوری انگار داری چلوکباب با پپسی میخوری ( قابل توجه بابا جمشید که همیشه میگفتن دایی علی وقتی کوچیک بود دوست داشت چلوکباب با پپسی بخوره ) بابایی یکی از کارهای مورد علاقش دادن غذا به توئه ، اگر چه که فقط درحد 2 تا 3 قاشق بهت باید بدیم ولی اونقدر تو بالذت میخوری که ما از دیدن غذا خوردنت گرسنه مون میشه . اینم چند تا عکس قشنگ از غذا خوردنت داری میگی : بابایی دوستت دارم دستت درد نکنه چقدر خوشمزه است !!! داری میگی : شما هم میخواین ؟؟ سرلاک خودمه !!! سرلاک خبری نیســــــت !!! عز...
10 آبان 1391

بی خوابی های عجیب و غریب

عزیز مامان حدودا 3-4 روزی میشه که شبها خیلی خیلی بد میخوابی اوایل هر یک ساعت بعد رسید به هر نیم ساعت از خواب پامیشدی و شیر میخواستی . من هم مجبور بودم تا صبح 2 بار پوشکت رو عوض کنم از بس که شیر میخوردی شماره 1 هم زیاد میکردی ، خلاصه به زبان ساده شبها کلا خیلی نحص بودی. دیشب که یک بار ساعت 8 با هزار زحمت خوابوندمت وقتی گذاشتمت بعد از 5 دقیقه بیدار شدی و شروع کردی به گریه بعد مجددا ساعت 9:30 دوباره خوابوندمت ولی بازهم بعداز 5 دقیقه بازبیدار شدی . دراون لحظه فقط مونده بودم چکارکنم با بابایی همونجا تصمیم گرفتیم ببریمت دکتر ، زنگ زدیم به دکتر چیونگ مهربون گفت هستم با سرعت رفتیم ولی وقتی رسیدیم متاسفانه داشتن کرکره مطب رو میبستن و دکتر هم...
10 آبان 1391

عروسکت چقدر شبیه خودته عزیزم !!!

پسر قشنگم امروز عروسک خرگوش خوشگلت رو که موقعی که تو دلم بودی با باباجون برات خریده بودیم و خیلی دوستش داشتیم رو بهت دادیم . تو اونو خیلی دوست داری فقط تنها مشکلی که هست اینه که تغریبا اندازه خودته یا کمی کوچکتر . برای همین نمیتونی باهاش خوب بازی کنی وفقط گوشش یا دستش رو میتونی به راحتی بگیری و با خودت اینوراونور بکشی. داری با انگشت کوچولوت به خرگوشت اشاره میکنی و میگی اینی که میبینین خرگوشمه!!! داری میگی : ببینین چقدر مادوتا شبیه هم هستیم؟؟؟ خیلی شیرینی عزیزم ... ...
8 آبان 1391

پسرم میگه آآآآآآآ

ای نفس خوش بوی من جدیدا یاد گرفتی وقتی بهت میگیم بگو آآآ ، میگی آآآ ولی کمی طول میکشه تا موتورت روشن بشه و وقتی که موتورت روشن شد اونوقته که با شدت هر چه تمام تر این کلمه رو تکرار میکنی . گاهی اوقات با ببـــــبببـــــــب هم قاطیش میکنی وکلی کلمه جدید درست میشه. داری میگی : یاد گرفتم بگم آآآآآ داری میگی : خسته شدم ای بابا چقدر بگم آآآآ داری میگی: هـــــــا!!!! آآآآآآ داری میگی : آآآآآ اِاِاِ اَاَاَ بببـــببـــب .... خلاصه فرهنگ لغاتت رو به افزایشه فکر کنم کم کم بتونی بگی بابا. هرروز داری شیرین و شیرین تر میشی ، جای همه اونهایی که نیستن بزرگ شدن و پیشرفت هات رو ببینن خالیه ولی من...
6 آبان 1391