پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

دوپای کوچولو که همو پیدا کردن

عزیزم این روزها ما متوجه شدیم که اون دوتا پای کوپول خوردنیت همدیگه رو پیداکردن و مرتب با ضربه زدن به همدیگه وجود خودشون رو به اون یکی دیگه اطلاع میدهند. مثل وقتهایی که داریم به درگاه خداوند مهربون دعا میکنیم و دستهامون رو به هم میچسبونیم و اونها رو به هم گره میدیم . توهم بادوتا پای کوچولوت این کاررو انجام میدی. عزیزم پاهای قشنگت رو خیلی خیلی دوست دارم . خصوصا زمانیکه به هم میچسبونیشون . خدا رو به خاطر سلامتی تو شکر میکنم. عزیزم امیدوارم همیشه پاهات تو کارهای خوب یاور باشند . دوستت داریم. ...
6 آبان 1391

اولین سرلاک خوردن پارسا

ای زیباترین فرشته روی زمین دیشب رفتیم پیش دکتر چیونگ مهربون البته نه برای اینکه تو مریض بودی بلکه برای اینکه شیر من خیلی کم شده بود و تورو سیر نمی کرد. بعد ازاینکه تو رو معاینه کرد ، گفت کاملا خوب شدی خداروشکر و میتونی غذای کمکی بخوری ، ولی متاسفانه من حالم زیاد خوب نبود بنابراین دکترت تصمیم گرفت من رو هم معاینه کنه و برای افزایش میزان شیر من قرص داد ، تعدادی آنتی بیوتیک و قرص های دیگه برای من داد . ضمنا اینقدر دیشب بارون میامد که من و بابایی تقریبا تمام شلوارامون خیس شده بود وبجود اینکه 2 تا هم چتر داشتیم بازهم خیلی خیس شدیم. دکتر مهربونت گفت میتونیم توی سرلاکت شیر مادر بریزیم و یا با آب اون رو حل کنیم . امیدوارم غذاهای کمکیت رو...
5 آبان 1391

پارسای مهمان نواز

عزیزم امروز صبح بازهم بیخواب بودی و سرماخورده برای اینکه ببینیم اوضاع بهبودیت چطوره مجددا بردیمت پیش دکتر چیونگ مهربون . با اینکه روز تعطیل بود و فکر میکردیم مطبش خیلی شلوغ باشه اینطور نبود . و حدودا بعد از 2 نفر نوبت ما رسید. بعد از معاینه بهمون اطلاع داد که پارسا رو به بهبوده و نگران نباشید اگر حتی آنتی بیوتیکش هم تموم شد اثر اون تا یک هفته بعد هست و میتونه بیماریش رو از بین ببره . مجددا ماسک نمولایزر برات گذاشت تا سرفه هات کاملا خوب بشه . من و بابایی نفس راحتی کشدیم و خدا رو شکر کردیم از شدت خوشحالی رفتیم به مرکز خرید ماینز که خیلی شیک و پیکه و دو تا پتو برای روی تخت مهمون هامون خردیدیم که خیلی خوشگل هستن . وقتی برگشتیم به خونه تو یک ح...
3 آبان 1391

پارسا دوست دار تکنولوژی

عزیزم امروز عصر که از خواب پاشدی کمی حالت سرما خوردگی داشتی و سرفه میکردی . ما هم برای اینکه تو حواست پرت بشه لپ تاپ رو بازکردیم و یکی از فیلمهایی که ازت گرفته بودیم رو برات پخش کردیم . جالب اینجا بود که تو خیلی از فیلم خودت خوشت آمد و با خوشحالی تمام شروع کردی به تماشای اون . و تازه با نی نی توی لپ تاپ صحبت هم میکردی . اینگار حرف هم رو میفهمیدین . عزیزم زودی خوب بشو که برامون بیمار شدن تو خیلی سخت و دشواره . خدایا این گل منو زود زود خوبش کن !!! ...
3 آبان 1391

ادامه مریضی ...

ای قشنگترین من!!! با وجود تمام تلاشهایی که کردم متاسفانه حالت بدوبدتر شده . نصفه شب بیدار شدی و نمیتونستی نفس بکشی من هم مجبور شدم تمام داروهات رو همون نصفه شب بهت بدم تا بینیت باز بشه وبتونی نفس بکشی . خوشبختانه افاقه کردو تا ساعت 8 صبح خوابیدی تا مطب دکتر چیونگ باز بشه و بتونیم ببریمت اونجا. بعد از اینکه رفتیم پهلوی دکتر چیونگ واون معاینه ات کرد گفت که ریه های کوچیکت چرک کرده ، گفت باید ماسک برات بگذاره تا گرفتگی ریه ات برطرف بشه . ما رو برد توی یک اتاق دیگه و با ماسک یک گاز سرد سفید رنگ رو که بوی خوبی هم داشت به تو داد . تو هم کلی گریه کردی ولی مجبور بودی تحمل کنی . خلاصه تو راه برگشت به منزل شیر مفصلی خوردی و خوابیدی . الان هم ک...
3 آبان 1391

اولین شناخت خود

عشق مامانی امروز اسم خودت رو یاد گرفتی و وقتی صدات میکنیم برمیگردی نگاه میکنی و میخندی . عزیزم خیلی برامون این کارت جذاب بوده و مرتب صدات میکنیم و تو هم هر بار برمیگردی و نگاه میکنی . میدونی یک کار جدید دیگه هم یاد گرفتی واون هم اینه که وقتی بابایی میخواد تو رو بگیره سعی میکنی خودت رو به طرف من بچرخونی تا بفهمه که نمیخوای بری بغلش یا وقتی توی بغلش هستی خودتو به طرف من میچرخونی و میایی به طرف من که منظورت اینه که مامانی میخوام بیام تو بغل تو . خیلی باهوشی و ما بزرگ شدن لحظه به لحظه ات رو با لذت نگاه میکنیم و میخواهیم همه اونها رو برات ثبت کنیم. امیدوارم از خوندن تک تک این خاطرات لذت ببری و بدونی که برای بزرگ کردنت خیلی زحمت کشدیم ...
3 آبان 1391

تولد دایی احسان مهربونم مبارک

عزیزم امروز تولد یکی از 3 دایی مهربونت است که تورو خیلی خیلی دوست دارند. این دایی مهربون برای تو خیلی زحمت کشیده و زمانی که ما درایران بودیم برای اینکه تو از اتاقت و ایران خاطرات خوبی داشته باشی کلی زحمت کشید و از تو واتاقت و لوازمت عکسهای فوق العاده ای گرفت البته با همسر عزیز ومهربونش (شیمای مهربون) . این هم عکسی از آخرین هدیه ای که برای تو شب آخری که ما درایران بودیم تهیه کرد و تا صبح نخوابید تا بتونه اون رو آماده کنه . از همینجا ازش تشکر میکنیم و دستش رو میبوسیم ومیگیم دایی جون تولدت مبارک امیدوارم 1000 سال عمر کنی و همیشه دستت تو کارخیرو کمک به دیگران باشه، خیلی خیلی دوستت داریم. تعدادی ازعکسهایی که دایی جون برات توی این...
3 آبان 1391

پارسا عسل طلا به تنهایی غلت میزنه !!!

عزیز مامان و بابا امروز یک کار جدید یاد گرفتی واون هم اینه که به یک طرف میچرخی خصوصا به پهلوی راست. ابتدا پاهای کوچیکت رو بالا میاری و اونا رو مثل یک وزنه به یک طرف میندازی همین باعث میشه که به یک طرف بچرخی . خیلی باهوشی و فهمیدی این کار رو که بکنی میتونی به یک طرف بچرخی ودوباره برمیگردی به پشتت . این کار رو برای دیدن و برداشتن اجسام دورو برت اینقدر تمرین کردی که حالا دیگه توش حرفه ای شدی. داری میگی : آماده ام که بچرخم !!! بببــــــــبببــــب!!! داری میگی: حالا پاهارو اینطوری بدین بالا !!! داری میگی : حالا پاهاتون رو لنگر کنید بندازید به یک طرف . اینطوری که من دارم انجام میدم !!!! داری میگی :...
27 مهر 1391

پارسا و سرما خوردگی سخت

عزیزم علیرغم تلاشهای من برای بهبودی تو متاسفانه حالت دیشب خیلی خیلی بد بود. سرفه های وحشتناکی میکردی که کم مونده بود همون یک ذره شیری رو هم که خورده بودی بیاد بیرون. الان دو شبه که تا صبح بیدار خوابی میکشم و تو خیلی حالت بده . امروز بردیمت پهلوی دکتر چیونگ مهربون و اون یک سری دارو برات داد . گفت دو سه روز این داروها رو بدهید تا بهتر بشود. عشق من با وجود اینکه حالت اصلا خوب نیست ولی هر روز داری بامزه تر و شیرین تر میشی . عزیزم تازگی یاد گیرفتی که بگی بــــــــــــــبببــــــبببـــــب . و مرتب هم این کار رو تکرار میکنی . خیلی دوستت داریم زودتر خوب شو!!! ...
27 مهر 1391