پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

پارسای من 1،2،3 یاد گرفته

عسل طلا مدتی میشه که بابایی مهربونها بهت میگه 1، 2 ، 3 و تورو میبره بالا میندازه و جدیدا برای عدد 2 تو میشنی و منتظره عدد 3 میشی که بری بالا گاهی اوقات هم هیجان زده میشی و روی عدد 2 شروع به پایین و بالا پریدن میکنی . بعضی وقتها هم که گیج میشی اصلا کاری نمیکنی بابایی تا زمانیکه نشینی نمیبرتت بالا و هی میگه بابا 2 ، 2 ، 2 و تو بالاخره میفهمی که باید بشینی . بعضی اوقات خودت هم میگی بابا منوبنداز بالا و روشت هم اینه که وقتی توی بغلشی شروع به بالا و پایین پریدن میکنی . این الان عدد یکه که می ایستی برای عدد 2 می شینی. داری میگی :رفتم بالا آمدم پایین دارم ذوق میزنم !!! عزیزم اینم ذوق نهاییت!!! عشق مامان د...
4 آذر 1391

دست ها و پاهایی که به هم رسیدند!!!

عزیز کوچولوی من جدیدا دستهات رو به انگشتهای شصت پات میگیری و تاب میخوری به راست ، به چپ و دوباره از نو . وقتی هم که دستهای کوچیکت رو میگیرم به سرعت برق خودتو سفت میکنی و میاری جلو که پاشی . داری میگی :به چپ رفتم حالا نوبت راسته !!! حالاوسط!!! دوستت دارم جیگری!! ...
4 آذر 1391

یک خبر ناراحت کننده

عزیزم چند روز پیش خبردار شدیم که یک نفر دیگه پیش ما نیست و به طور ناگهانی در عرض 2 هفته رفت پیش خدای مهربون . اون یک نفر مادربزرگ بابایی مهربونها است که حدود 80 و خورده ای سنشون بود ، خیلی سالم بودند و پیاده روی میرفتند ولی به طور ناگهانی دیگه لب به غذا نزدند و هیچ یک از کارهای شخصیشون رو که خودشون انجام میدادند نتونستند انجام بدهند . تا اینکه خداوند مهربون برای اینکه بیشتر از اینها اذیت نشوند بردش پهلوی خودش. از اینکه دیگه دردی ندارند و عذاب نمیکشند ما خوشحالیم ولی از اینکه دیگه پیش ما نیستند و ما نمیتونیم ببینیمشون ناراحتیم . متاسفانه ما با این فاصله دور نمیتونیم به ایران بریم و فقط میتونیم با تلفن کمی ناراحتی مامان مهین و آقا جون مهربون ر...
4 آذر 1391

اولین خاموش کردن کامپیوتر

عسل مامانی امروز برای اولین بار خودت به شدت به کامپیوتر علاقه مند شده بودی و از بس ما دو نفر رو درحال کارکردن با این جعبه اسرار آمیز دیده بودی تو هم علاقه مند شده بودی که باهاش کارکنی و وقتی من توی آشپزخونه بودم و تو روی زمین کنار کامپیوتر من بودی هی غلت میزدی و از اینور به اونور میرفتی و دستت رو دراز میکردی و به کامپیوتر میزدی که ناگهان نمیدونم چطوری تونستی کامپیوتر من رو شات دوان کنی . بعد از اونهم هر بار که میگذاریمت پشت کامپیوتر با علاقه به صفحه نمایش اون نگاه میکنی و دلت میخواد دستت رو روی موس بگذاری یا با دستهای کوچیکت مرتب روی کی برد میزنی . داری میگی :خوب حالا از کدوم یکی شروع کنم ؟؟؟ داری میگی :تا مامان نیامده ...
4 آذر 1391

دمرو شدن های پارسا جیگری

عزیز کوچولو جدیدا مرتب تا میگذارمت زمین دوست داری به پهلو بچرخی و بعد هم دمر بشی . البته با زحمت زیادی دمر میشی و بعضی وقتها دستت زیر تنه ات گیر میکنه و هر چی زور میزنی نمیتونی درش بیاری و میزنی زیر گریه و وقتی هم دستت رو درمیاریم ویا خودت موفق میشی که درش بیاری مدت زیادی نمیتونی تحمل کنی و زودی حوصله ات از این وضعیت سر میره نمیدونم شاید هنوز دستهای کوچیکت خیلی قوی نیست و باید بیشتر تمرین کنی تا عضله هات قوی تر بشن. و شاید به این خاطر هم باشه که در این وضعیت نمیتونی وسیله ای رو برداری و بازی کنی و دوست داری چیزی رو برداری ونمیتونی ... داری میگی :اول خودتون رو به یک سمت کج میکنین اینطوری که من میکنم !!! داری میگی :حالا باید...
26 آبان 1391

شیشه شیر قلابی !!!!

نفس بهشتی من این روزها یکی از جقجقه هات که شکل شیشه شیره رو خیلی دوست داری چون دوتا دسته داره و میتونی با دوتا دست کوچولوت اونو بگیری . سرش هم شکل پستونک شیشه است و همش فکر میکنی باید بخوریش . پس هر بار که بهت میدیمش اولین کاری که میکنی اینه که سرش رو بکنی توی دهنت و مک بزنی . آخه عزیزم اینکه واقعی نیست که . چالب اینجاست که شیشه شیر رو هم برات توش رو آب میکنم و بهت میدم تا آب بخوری ولی نمیخوریش و همین شیشه شیر قلابی رو بیشتر از تمام شیشه شیر ها دوست داری. مامانی خیلی شیرینی عاشقتم عسل طلا ...
26 آبان 1391

پارسای سحر خیز

فرشته قشنگم جدیدا ساعت 7-8 شب میخوابی و صبح زود بیدار میشی و خیلی سحر خیزی و ما هر چقدر میخوایم تو لااقل تا ساعت 8 صبح بخوابی نمیشه که نمیشه . هر روز دیگه از ساعت 6:30 بیدار میشی و من به زحمت بتونم تا 7:30 تو رو توی تخت خودمون نگه دارم و بالاخره مجبورم پاشم و صبحانه آماده کنم و برای تو هم سرلاک درست کنم تا بخوری . صبحها تا موسیقی خاله ستاره رو برات میگذارم تو خوشحال میشی و ذوق میزنی . گاهی اوقات نیم ساعت آروم هستی و داری با خودت بازی میکنی و حرف میزنی و به خاله ستاره گوش میدی . و بعد که خسته میشی شروع به قرقر میکنی . بعد از اینکه صبحانه رو آماده میکنم و میام به سراعت به زحمت بهت چند قاشق سرلاک بدم و تو بعدش دوباره دلت میخواد بخوابی ...
26 آبان 1391