پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

دس دسی، دس دس دسی ، دست دست دست بزنیم ...

یکی یک دونه نازم در عرض 2 روز آنچنان پیشرفتی کردی که تا میگیم دس دسی شروع میکنی به دست زدن و در حین اون به ما نگاه میکنی تا بهمون نشون بدی . دستها بالا آماده دست زدن با ذوق شادی ای بلا!!! از اینکه بچه سالم و شیرینی چون تو رو دارم روزی 1000 بار از خدای مهربون تشکر میکنم و سلامتی مستدام ازش طلب میکنم تا خدای ناکرده کوچکترین درد و بیماری برات بوجود نیاد . عزیزم جدیدا شیطون تر شدی و از صبح تا عصر فقط یک مرتبه میخوابی و تا میخوابونمت بلافاصله بیدار میشی و دیگه نمیخوابی . ولی مرتب دلت میخواد بخوابی و بهونه میگیری ولی موفق به خوابیدن نمیشی و کنجکاوی روزانه که باعثش نور صبحه نمیگذاره بخواب خوش فرو بری .....
9 دی 1391

اولین بوسه های محبت و دست زدن پسر مهربون و دوست داشتنیم...

ای عشق شیرین زندگی امروز صبح ساعت 7:30 که از خواب ناز بیدار شدی و روی تخت نشسته بودی ناگهان شروع کردی به دست زدن و چند بار این کار رو تکرار کردی و حتی وقتی بهت میگفتم دست بزن دستهای کوچیکت رو میاوردی به سمت هم و شروع میکردی دست زدن . عزیزم قبلا هر وقت سعی میکردم خودم دستهات رو به سمت هم بیارم مقاومت میکردی ودستهات رو از حالت مشت خارج نمیکردی ولی امروز انگشتهات رو باز میکردی و دست دسی میکردی که خیلی برام جالب بود اینقدر ذوق زده شده بودم که شروع کردم از شدت خوشحالی فریاد زدن که بابک بیدار شو این داره دست میزنه و بابای مهربونت با وجود اینکه خواب بود بیدار شدو نگاهت میکرد ببینه چطوری دست میزنی . چند روزی هم هست که بوس کردن یاد گرفتی و ص...
7 دی 1391

یک روز از صبح تا شب رو چطور میگذرونی؟؟؟

ای هوری بهشتی من خواستم برای اینکه از کودکیت و فعالیت های روزانه ات خاطره ای داشته باشی یک روزت رو برات شرح بدهم . تا دربزرگی بدونی وقتی 6 ماهت بوده چطوری زندگی میکردی؟ عزیزم تو هرروز صبح بین 6 تا 7:30 از خواب ناز بیدار میشی و دیگه هم دوست نداری بخوابی ، درنتیجه بین ما دونفر اینقدر میچرخی و بق بقو میکنی و ضربه به سرو کله ما وارد میکنی تا ما بالاخره از رو بریم و بلندت کنیم . وقتی میارمت توی هال خونه میگذارمت روی یک پتو که اسباب بازی هات اونجاست و پشتت یک بالشت میگذارم تا خدای ناکرده اگه از پشت افتادی بیفتی روی بالشت . برات آهنگ خاله ستاره رو میگذارم و تو هم به محض شروع شدنش کلی ذوق میکنی و خوشحال میشی و دیگه احساس تنهایی بهت دست نمیده ....
6 دی 1391

اولین کریسمس عمرت در مالزی

ای عشق زندگی ما امروز روز تولد حضرت مسیح و جشن کریسمس است که در کشور مالزی جشنهای زیادی برگزار میشود و همه ازامروز برای سال جدید خودشون رو آماده میکنند. امشب همه درخت کاج تزئین میکنند و برای هم کادو تهیه میکنند . اعتقاد دارند امشب پاپانوئل برای همشون کادو میاره و توی جورابهاشون میگذاره پس امشب هممون باید جورابهامون رو به دیوار آویزون کنیم و منتظر پاپانوئل مهربون بشیم تا برامون کادو بیاره ... امروز یک خبر خوش برات دارم واون اینه که اینترنتمون رو بابا جون عوض کرد و یک اینترنت بهتر با سرعت فوق العاده بالای فیبر نوری که همراهش میتونیم تلویزیون نگاه کنیم و یک تلفن هم داره که گوشی بی سیم داره و خلاصه خیلی امکانات داره ...
5 دی 1391

اولین شب چله شیرین با پارسای شیرین تر از عسل

عزیزم امشب بلندترین شب سال است و ما درکشور عزیزمان رسم بسیار قشنگی داریم که این شب رو جشن میگیریم ، میوه و شیرینی و آجیل شیرین به هم تعارف میکنیم و برای تازه عروسها شب چلگی میبرند که کلی توش میوه و آجیل و خوراکی های خوشمزه است . بعضی ها میوه ها رو به شکل های بسیار زیبا طراحی میکنند که یکی از این طراحان مادر بزرگ هنرمندت مامان مهین است که وقتی ایران بودیم همیشه شب چله با هندوانه و میوه های تزیین شدشون جشن میگرفتیم و کلی شاد بودیم. اگر چه اینجا اون امکانات رو نداریم ولی مریم جون و بابا جمشید برامون مقداری آجیل شیرین فرستادند و مقداری هم از قبل داشتیم که با وجود اینکه درکنارمون نیستند این شب رو از این فاصله دور برامون شیرین کردند و از همینجا...
5 دی 1391

واکسن 6 ماهگی که درد نداره !!!

ای عزیز شیرین چند روز پیش رفتیم دکتر تا واکسنت رو بزنیم ولی دکتر نبود و نوشته بود 8 دسامبر باز میکنه درنتیجه مجبور شدیم شنبه 8 دسامبر که مصادف با 6 ماه و 1 روزگی تو یا همون 18 آذر میشه بریم دکتر. خلاصه بارو بندیل رو جمع کردیم ولباسهای خوشگل نو تنت کردیم و ازت چند تا عکس فوق العاده خوشگل گرفتیم . داری میگی :بابایی واکسن که درد نداره من میخندم !!! داری میگی :آخ جون بریم دَدَ پیش دکتر چیونگ مهربونها !!! داری میگی :دیگه کاری ندارین خودم دارم میرم پیش دکترم !!! مطب دکتر چیونگ خیلی خیلی شلوغ بود چون این چند روز تعطیل بود و خیلی ها بچه هاشون مریض احوال بودند و آمده بودند برای ویزیت پهلوی دکتر. حدود 4 ساعتی م...
20 آذر 1391

6 ماهگی عشق زندگی ما

ای شیرین خوشمزه امروز 6 ماه از زمان تولدت میگذرد ، از زمانی که ما طعم واقعی زندگی را چشیدیم و تو به ما طعم شیرین مادر و پدر شدن رو نشون دادی . عسلم کاش میتونستیم این لحظات قشنگ رو درکنار بقیه فامیل باشیم و بااونها برات جشنهای مفصل تری رو جشن بگیریم . شاید برای تولدهات پیتزاو غذاهای خوشمزه ایرانی میپختیم و همگی درکنار هم شاد بودیم ولی اینجا خیلی مختصر باید برات جشن بگیریم و 3 نفری باهم شادی کنیم. ولی درهر صورت اگر تو اینجا نبودی و ما مجبور به تحمل غربت 2 نفری می بودیم قطعا سخت تر بود . خوشحالم که تو اجازه کوچکترین دل تنگی رو به ما دونفر نمیدی و همیشه ما رو از حال و هوای دلتنگی و تنهایی درمیاری. کافیه یک لبخند بزنی اونوقته که تمام غصه...
20 آذر 1391