پارسا عسل طلاهاپارسا عسل طلاها، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات جنینی و کودکیت

همه دعوت پارسا کوچولو به صرف لازانیا

عسل طلاها آخرین روزی که در مشهد شهر عزیزمون باوجود کلی کار خدا بهمون کمک کرد تا همه رو دعوت کنیم و یک لازانیا مشتی بهشون بدیم . عزیزم خدا روشکر همه با وجود اینکه یک مرتبه جور شد آمدند و دایی علی هم یک مدل لازانیا با گوشت شتر مرغ درست کرده بود و مریم جون هم ماهی قزل آلا با برنج پخته بودند . خلاصه کلی خوردیم و بهمون خوش گذشت . امیدوارم در خونه مریم جون و بابا جمشید همیشه به روی مهمون باز باشه و برکت سفره شون همیشه برقرار . میدونم که تو این مدت کلی بهشون زحمت دادیم ولی با تمام اون زحمات لبخند از روی لبانشون محو نمیشد و همیشه از دیدن ما و تو کوچولوی نازنین شاد شاد بودند . عزیزم براشون سلامتی و طول عمر طلب میکنیم و بابت تمام زحماتی که به...
14 اسفند 1391

مهمونی بزرگ مریم جون و بابا جمشید

عزیز دوست داشتنی من بعد از رسیدن ما به مشهد مریم جون و بابا جمشید یک مهمونی بسیار بزرگ و به یاد موندنی برای ما ترتیب دادند و ما با کل فامیل تونستیم دیدار داشته باشیم و همشون رو ببینیم . از اینکه اینقدر به ما لطف و محبت دارند ازشون متشکریم و از همینجا براشون سلامتی و طول عمر از خداوند مهربون طلب میکنیم . امیدواریم همیشه سایه مهر و محبتشون روی سر ما باشه و دست گرم و پر قدرتشون پشت ما رو نگه داره و نگذاره توی جبر زمانه خم بشیم. عزیزم حالا که خودم مادر شدم میفهمم اونها چه زحماتی برای من کشیدند و میکشند تا به اینجا رسیدم . هیچوقت نمیتونم جبران کارهایی که برام کردند رو براشون بکنم ، چه شبها و روزهایی که میتونستند راحت سپری کنند و من با مشکلا...
5 اسفند 1391

مهمونی خونه دایی وحید مهربونها و تولد 8 ماهگی عشق ما !!!

عزیزم در روزهای به یادماندی سفرمان در ایران عمو وحید و خاله میمنت مهمانی بزرگی ترتیب دادند و همه رو به صرف کله پاچه و پلو گوشت خوشمزه دعوت کردند که برامون بسیار خاطره انگیز و دلچسب بود . امیدوارم همیشه سفرشون پر برکت و در خونشون به روی مهمون بازباشه . خاله میمنت دو تا کادوی خیلی خوشگل که یک توپ و اردکه برات از تهران کادو آورد تا به عنوان دندون گیر استفاده کنی و خارش دندونهات کمتر اذیتت کنه . داری میگی :فرید جون دوستتت دارم !!! عزیزم فرید رو تا میبینی ذوق میکنی و بهش میخندی و دست میزنی اونم برات خودکشی میکنه و از هر فوت و فنی برای شاد کردنت استفاده میکنه . عشق زندگی من خیلی خوشحالم چون تونستم 8 ماهگیت رو درکنار خانوادم...
5 اسفند 1391

دندون های مرواریدی پارسا

عشق مامان و بابا اولین روزی که پا به مشهد گذاشتی لثه پائینت شکافته شدو بعد از مدتی دوتا دندون سفید مرواریدی از توی لثه های پائینت درآمد ولی خیلی خیلی اذیت شدی ، اصلا غذا نمیخوردی و همش ناآروم بودی . حتی به سرلاک که خیلی دوست داشتی هم لب نمیزدی . الان هم که رسیدیم مالزی لثه های بالات خیلی باد کرده و فکر کنم تا چند وقت دیگه دوتای بالایی هم دربیان. عزیزم با وجود اینکه لثه هات خیلی میخواره ولی دلت نمیاد کسی رو گاز بگیری و همون اولها کمی گاز میگرفتی ولی الان دیگه این کار رو نمیکنی. عاشقتم قد تمام مرواریدهای دنیا. ...
5 اسفند 1391

سفر به شهر عزیزمان مشهد

شیرین شیرین من بالاخره تونستیم بریم مشهد پیش مامان بزرگها و بابا بزرگها و خاله ها و دایی ها و بچه هاشون که خیلی دلمون براشون تنگ شده بود و لحظه شماری میکردیم که ببینیمشون . عسلم خیلی خوب بچه ها رو میشناسی و بادیدن هر کدومشون براشون ذوق میکنی و میخندی . این کارهات برای ما خیلی شیرینه و دوست دارم هر لحظش رو برات ثبت کنم . تا اون جایی که بتونم ازت عکس و فیلم میگیرم تا وقتی بزرگ شدی با دیدن اونها شاد بشی . دایی وحید مهربونها ، خاله میمنت خوش قلب ، فرید پسر دایی مهربون و باهوشت و پارسا جیگر طلا ها !!! عمو احسان مهربونها و خاله شیما خوشگل طلاها و پارسا جیگری !!! عمو جعفرمهربونها ، یونس پسر خوب عمو و پارسا جیگری !...
5 اسفند 1391

سلمانی کردن پارسا درایران

عشق من مریم جون بازهم ما رو خجالت دادند و موهای تو رو کوتاه کردند . بهم گفتند وقتی میرفتیم مالزی وقتی موهامون رو کوتاه کردند موهای من و پارسا رو نگه داشنند که برام خیلی باارزشه . عزیزم من فکر نمیکنم هیچوقت بتونم مادری به خوبی و فداکاری مریم جون بشم که الگو و نمونست بین تمام مادرهای دنیا . خیلی دوست داشتنی ، مهربون ، خوش قلب و فداکاره و انرژیش تموم نشدنیه امیدوارم همیشه پرانرژی و قوی باشه و خدا نگهدارش . از خداوند برای تمام مادرهای مهربون و دوست داشتنی سلامت و شادی طلب میکنم و از همینجا دست همشون رو میبوسم و میگم خسته نباشید. سلمانی کردن پارسا عسل طلاها با زحمت و سختی های خودش . ...
5 اسفند 1391

دایی احسان ، چقدر تو مهربونی !!!

عزیزکم وقتی ایران بودیم دایی احسان و خاله شیما خیلی به تو و ما محبت داشتند . مثلا وقتی گفتم پارسا تخت و روروک نداره . بلافاصله خاله شیما با خواهر های مهربونش تماس گرفت و در ظرف یک روز برات تخت و روروک جور کرد، این کارش برای من خیلی باارزش بود و هیچوقت از ذهنم پاک نخواهد شد. ازش ممنون و متشکریم که اینقدر به ما لطف داشته و دارد. داری میگی :ممنون نیلوفر جون و خاله مریم چه رورک خوشگلی !!! داری میگی :تخت مهتاب خوشگله دست مامان شادی و شیما جون درد نکنه !!! عمو احسان هم که نگو ، تمام مدت دوربینش دستش بود و چپ و راست از تو و خانواده عکس تهیه میکرد . یک روز هم که مصادف با مهمونی دایی وحید بود کلی دم و دستگاه آورد و شروع کرد عکس...
5 اسفند 1391